اجازه بدهید ساعت را نگاه کنم ... بله . به ساعت کیهان ، الان درست 12 ساعت دیگر به آن لحظه باقی مانده است ؛ به آن لحظه که مامان بزرگ ، صدای گریه ای شنید و به خانوم دکتر میر فخرایی گفت : حالش خوبه ؟ و خانم میر فخرایی جواب داد : حال مادر خوبه ولی بچه رو بعید می دونم که زنده بمونه( شرح مفصلش را دو سال پیش نوشتم ).

**

الان که به آن موقع فکر می کنم ، پیش خودم می گویم حالا واقعا خوب شد که اون بچه از دست نرفت و زنده موند؟ واقعا ارزشش را داشت ؟ راستش من خودم خیلی از اینکه خدا اون تصمیم را برای اون گرفت ناراحت نیستم و شاید یک کمی هم خوشحالم اما وقتی فکر می کنم که چه ساعتها و روزهایی خدا پیش فرشته هایش خجالت کشیده و سرش را پایین انداخته ، بد جوری دمغ می شوم . به قول "هبوط" ، پیش خودم مجسم می کنم که فرشته ها دارند به خدا می گویند برای این بود که ما را مجبور می کردی سجده کنیم ؟! و خدا لابد توضیح می دهد که نه ، من آدمهای درست و حسابی زیادی هم خلق کرده ام حالا چرا گیر داده اید به این یکی و مثل این یکی ؟!

**

خداییش که تا حالا خدای خیلی خوبی بوده ای . بیا و باز هم آقایی کن و حالا که عقربه های ساعت بد جوری دنبال هم کرده اند تا به ساعت 9 صبح فردا برسند ، همین الان - نمی خواهد تا فردا صبح صبر کنی - همین الان همه این 43 سال را بریز توی ری سایکل بین و فاتحه . نه نه ! این کار را نکن ، کار است دیگر ، یهو دیدی یکی از اون ناخلفها اونا رو از توی سطل بازیافت برگردوند و کار ما را خراب کرد ؛ بیا و آقایی کن و همه رو با همه خوب و بدیهاش - خوب که ندارد خدایی !- دلیت کن بره پی کارش ، شیفت را هم بگیر که عمرا کسی بتونه پیداش کنه .

آ خدا ! شتر دیدی ندیدی ... قبول ؟ ماچ

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()